مقالات زبان انگلیسی

لغات و اصطلاحات مدیریت به زبان انگلیسی با ترجمه فارسی

لغات و اصطلاحات مدیریت به زبان انگلیسی

رایج‌ترین اصطلاحات مدیریتی به زبان انگلیسی

یادگیری اصطلاحات و لغات پرکاربرد مدیریتی به زبان انگلیسی برای مدیران، کارآفرینان و حتی دانشجویان مدیریت ضروری است. این اصطلاحات نه تنها در مکاتبات رسمی و جلسات کاری استفاده می‌شوند، بلکه در متون علمی و تجاری هم کاربرد زیادی دارند. در ادامه مهم‌ترین اصطلاحات مدیریتی انگلیسی همراه با معنی و کاربرد آن‌ها را مرور می‌کنیم:

دوره های زبان موسسه رادتایم
دوره های زبان موسسه رادتایم

لیست اصطلاحات مدیریتی انگلیسی و معادل فارسی

اصطلاح انگلیسیترجمه فارسیتوضیح کوتاه
Ahead of the packجلوتر از رقبازمانی که یک شرکت یا فرد نسبت به رقبا عملکرد بهتری دارد.
Advocacyحمایت و پشتیبانیکمک یا دفاع از ایده، فرد یا سازمان.
Assetداراییمنابع مالی یا فیزیکی که ارزش اقتصادی دارند.
Arbitrationداوریفرآیند حل اختلافات سازمانی توسط فرد بی‌طرف.
Authorityاختیارقدرت رسمی برای تصمیم‌گیری.
Autocraticمستبدانهسبک مدیریتی که در آن تصمیم‌گیری به‌طور کامل توسط مدیر انجام می‌شود.
Balance Sheetترازنامهگزارشی مالی که دارایی‌ها، بدهی‌ها و سرمایه شرکت را نشان می‌دهد.
Boardهیئت مدیرهگروهی از افراد که درباره سیاست‌ها و اهداف کلان شرکت تصمیم‌گیری می‌کنند.
Business Planطرح کسب‌وکارسندی برای اهداف، استراتژی‌ها و مسیر رشد کسب‌وکار.
Business Correspondenceمکاتبات ادارینامه‌ها و ایمیل‌های رسمی در محیط کسب‌وکار.
Brokerکارگزارفرد یا شرکتی که معاملات را بین خریدار و فروشنده تسهیل می‌کند.
Cashflowجریان نقدیمیزان ورود و خروج پول در یک دوره مالی.
Chairmanرئیس هیئت مدیرهبالاترین مقام هیئت مدیره شرکت.
Curriculum Vitae (CV)رزومهخلاصه‌ای از سوابق تحصیلی و کاری.
Customsگمرکسازمان یا فرآیند مربوط به واردات و صادرات کالا.
Deadlineموعدتاریخ نهایی برای انجام یک کار.
Dischargeاخراجپایان دادن به همکاری با کارمند.
Entrepreneurکارآفرینفردی که کسب‌وکار جدیدی راه‌اندازی می‌کند.
Equityحقوق صاحبان سهامسرمایه‌ای که به مالکان شرکت تعلق دارد.
Holdingشرکت مادرشرکتی که سهام سایر شرکت‌ها را در اختیار دارد.
Leverageاهرم مالیاستفاده از بدهی برای افزایش سرمایه‌گذاری.
Merchandiseکالامحصولات فیزیکی برای فروش.
Profitabilityسودآوریتوانایی یک شرکت در ایجاد سود.
Retailخرده‌فروشیفروش مستقیم کالا به مصرف‌کننده نهایی.
Strategic Agilityچابکی استراتژیکتوانایی سازمان برای واکنش سریع به تغییرات بازار.
Transactionمعاملهتبادل کالا، خدمات یا پول.
Trademarkنشان تجاریعلامتی برای تمایز محصولات یا خدمات شرکت.
Turnoverگردش مالی / عملکردارزش کل فروش یا درآمد در یک بازه زمانی.
Workforceنیروی کارمجموعه کارکنان یک سازمان.
CEOمدیرعاملبالاترین مقام اجرایی شرکت.
CFOمدیر مالیمسئول امور مالی سازمان.
ROIبازگشت سرمایهمیزان سود نسبت به سرمایه‌گذاری انجام‌شده.
CRMمدیریت ارتباط با مشتریرویکردی برای حفظ و تقویت روابط با مشتریان.
CPM (Critical Path Method)روش مسیر بحرانیالگوریتمی برای مدیریت و زمان‌بندی پروژه‌ها.

بیشتر بخوانید : آموزش گرامر سطح مبتدی زبان انگلیسی

اصطلاحات مدیریتی پرکاربرد در جلسات و کسب‌وکار

  1. Red Tape – تشریفات اداری
    به مقررات یا قوانین اداری بیش از حد گفته می‌شود که معمولاً روند انجام کارها را کند می‌کند.
  2. The Bottom Line – نتیجه نهایی
    برای اشاره به سود، زیان یا مهم‌ترین بخش یک موضوع به کار می‌رود.
  3. A Ballpark Number / Figure / Estimate – تخمین تقریبی
    زمانی استفاده می‌شود که هنوز عدد دقیق مشخص نیست و فقط به یک برآورد تقریبی نیاز داریم.
  4. Get Down to Business – رفتن سر اصل مطلب
    در جلسات زمانی به کار می‌رود که همه آماده شروع بحث اصلی باشند.
  5. A Win-Win Situation – موقعیت برد-برد
    وضعیتی که در آن هر دو طرف از نتیجه تعامل سود می‌برند.
  6. Long Shot – ریسک بالا
    برای توصیف کاری که احتمال موفقیت کمی دارد استفاده می‌شود.
  7. Bring to the Table – مهارت یا ارزش افزوده آوردن
    یعنی فرد توانایی یا تجربه‌ای سودمند را به پروژه یا جلسه اضافه کند.
  8. Learning Curve – منحنی یادگیری
    بیانگر زمانی است که فرد برای یادگیری مهارت جدید نیاز به تلاش بیشتری دارد.
  9. Get a Business Off the Ground / From the Ground Up – راه‌اندازی کسب‌وکار از صفر
    به شروع یک کسب‌وکار یا پروژه از پایه اشاره دارد.
  10. Walking Papers – اخراج از کار
    معادل “اخطاریه پایان همکاری” یا همان اخراج کارمند است.
 آموزش زبان انگلیسی برای مدیران
 آموزش زبان انگلیسی برای مدیران

اصطلاحات مدیریتی انگلیسی در کار تیمی

کار تیمی بخش جدایی‌ناپذیر مدیریت و رهبری سازمان است. در ادامه اصطلاحات پرکاربردی که در محیط‌های کاری و تیمی به کار می‌روند را معرفی می‌کنیم:

  1. Team Player – بازیکن تیمی
    فردی که روحیه کار گروهی دارد و در محیط‌های مشترک همکاری می‌کند.
  2. There’s no “I” in team – منی در تیم وجود ندارد
    یعنی موفقیت‌های تیم نتیجه تلاش جمعی است و نباید فقط به نام یک فرد تمام شود.
  3. Pass the Buck – توپ را به زمین دیگری انداختن
    وقتی اعضای تیم مسئولیت اشتباهات را به گردن یکدیگر می‌اندازند.
  4. Step Up to the Plate – قبول مسئولیت سخت
    یعنی داوطلبانه یک مسئولیت دشوار را بر عهده گرفتن.
  5. Form a Team / Team Up With – تشکیل تیم
    جمع کردن گروهی از افراد برای انجام پروژه.
  6. Pitch In – مشارکت کردن
    یعنی کمک کردن به یک کار گروهی یا پروژه.
  7. Mentorship – مربی‌گری
    نقش یک فرد باتجربه برای راهنمایی اعضای کم‌تجربه‌تر.
  8. Accountability – مسئولیت‌پذیری
    الزام افراد یا تیم‌ها برای پاسخگویی در برابر وظایفشان.
  9. Brainstorming – طوفان فکری
    جمع‌آوری ایده‌های خلاقانه برای حل مشکلات یا یافتن راهکارهای جدید.
  10. To Call It a Day – پایان کار
    یعنی اتمام یک روز کاری یا پایان جلسه.

بیشتر بخوانید : مکالمه روزمره در زبان انگلیسی + اصطلاحات رایج مکالمه


اصطلاحات مدیریتی انگلیسی در ارتباطات

ارتباطات مؤثر از ارکان اصلی مدیریت موفق است. این اصطلاحات به تعاملات روزمره در محیط کار اشاره دارند:

  1. Touch Base – تماس یا پیگیری کوتاه
    برقراری ارتباط سریع برای بررسی وضعیت یا پیشرفت کار.
  2. Word of Mouth – بازاریابی دهان به دهان
    زمانی که مشتریان تجربیات مثبت خود را به دیگران منتقل می‌کنند.
  3. Meet Up – ملاقات
    گردهمایی کوتاه و غیررسمی برای گفتگو.
  4. Schedule a Meeting – برنامه‌ریزی جلسه
    تعیین تاریخ و زمان برای برگزاری یک جلسه کاری.
  5. Generate Buzz – ایجاد هیاهوی تبلیغاتی
    ایجاد سر و صدا یا توجه عمومی قبل از معرفی محصول یا خدمت جدید.
  6. On the Same Page – هم‌نظر بودن
    داشتن توافق یا درک مشترک بین اعضای تیم.
نامه تجاری درخواست وقت ملاقات به انگلیسی
نامه تجاری درخواست وقت ملاقات به انگلیسی

اصطلاحات مدیریتی انگلیسی در پروژه‌های تجاری

این اصطلاحات بیشتر در مدیریت پروژه‌ها و فعالیت‌های تجاری استفاده می‌شوند:

  1. Give the Green Light – چراغ سبز نشان دادن
    مجوز یا اجازه برای شروع یک پروژه.
  2. Kick Off – آغاز رسمی
    شروع رسمی یک پروژه یا فعالیت.
  3. Think Outside the Box – خارج از چارچوب فکر کردن
    پیدا کردن راهکارهای خلاقانه و غیرمعمول.
  4. Get the Ball Rolling – شروع پروژه
    آغاز کردن یک فعالیت یا پروژه جدید.
  5. Get Off the Ground – شروع به کار پس از برنامه‌ریزی
    اجرای پروژه پس از آماده‌سازی‌های اولیه.
  6. Corner the Market – در انحصار گرفتن بازار
    زمانی که یک شرکت بازار را به دست می‌گیرد و رقیبان را کنار می‌زند.
  7. Keep an Eye on the Ball – تمرکز روی هدف
    توجه کامل به اهداف یا روند اجرای پروژه.
  8. Start from Scratch – شروع از صفر
    آغاز پروژه یا فعالیت بدون هیچ پایه قبلی.
  9. Play Hardball – سخت‌گیر بودن
    رفتاری سرسختانه برای دستیابی به اهداف یا در مذاکرات تجاری.
لغات و اصطلاحات حسابداری به انگلیسی
لغات و اصطلاحات حسابداری به انگلیسی

اصطلاحات مدیریتی انگلیسی در امور مالی

در دنیای مدیریت، امور مالی جایگاه ویژه‌ای دارد. در ادامه پرکاربردترین اصطلاحات مالی مدیریتی را می‌بینید:

  1. Kickbacks – رشوه
    پرداخت غیرقانونی برای کسب امتیاز یا قرارداد.
  2. Create a Budget / Stay on Budget / Increase the Budget – بودجه‌بندی
    تعیین و مدیریت منابع مالی برای رشد یا کنترل هزینه‌ها.
  3. The Lion’s Share – سهم شیر
    بخش عمده‌ای از سود یا پاداش به تلاشگران اصلی تعلق می‌گیرد.
  4. Take a Bath – ضرر هنگفت
    متحمل شدن خسارت بزرگ مالی.
  5. Go Belly Up – ورشکستگی
    شکست پروژه یا سقوط مالی شرکت.
  6. On a Shoestring – با بودجه کم
    انجام پروژه یا فعالیت با منابع مالی محدود.
  7. Cash Cow – گاو شیرده
    محصول یا سرمایه‌گذاری سودآور و ثابت برای شرکت.
  8. Sleeping Partner / Silent Partner – شریک خاموش
    سرمایه‌گذارانی که فقط سرمایه می‌آورند و در مدیریت دخالتی ندارند.
  9. Tighten Your Belt – صرفه‌جویی مالی
    کاهش هزینه‌ها در شرایط دشوار اقتصادی.
  10. Deep Pockets – سرمایه‌گذاران بزرگ
    افرادی یا شرکت‌هایی با منابع مالی بسیار زیاد.

اصطلاحات پرکاربرد زبان انگلیسی برای مدیران

مدیران در محیط‌های کاری و جلسات تجاری روزانه با مجموعه‌ای از واژه‌ها و اصطلاحات روبه‌رو می‌شوند که دانستن آن‌ها برای موفقیت شغلی ضروری است. در ادامه ۲۰ اصطلاح مهم مدیریتی به همراه معنی، کاربرد و مثال انگلیسی معرفی شده‌اند:


Facilitate – تسهیل کردن

معنی: کمک کردن، آسان کردن یک روند یا فرایند
مثال:
The facts will help facilitate group discussion.
این حقیقت‌ها به تسهیل بحث‌های گروهی کمک خواهد کرد.


Coordinate – هماهنگ کردن

معنی: متناسب کردن یا سازمان‌دهی یک فعالیت
مثال:
We need someone to coordinate the whole campaign.
ما به کسی نیاز داریم که کل کمپین را هماهنگ کند.


Prioritize – اولویت‌بندی کردن

معنی: در اولویت قرار دادن وظایف یا اهداف
مثال:
Make lists of what to do and prioritize your tasks.
لیست کارهای خود را تهیه کنید و آن‌ها را اولویت‌بندی کنید.


Schedule – برنامه زمانی

معنی: فهرست یا جدول زمان‌بندی کارها
مثال:
Everything is going according to schedule.
همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود.


Process – فرایند

معنی: روند یا جریان انجام کار
مثال:
We’re in the process of selling our house.
ما در روند فروش خانه‌مان هستیم.


Motivate – انگیزه دادن

معنی: تحریک یا تشویق به عملکرد بهتر
مثال:
The plan is designed to motivate employees to work more efficiently.
این طرح برای تشویق کارکنان به کار مؤثرتر طراحی شده است.

بیشتر بخوانید : بیان توانایی ها به انگلیسی


Collaborate – همکاری کردن

معنی: کار گروهی برای رسیدن به هدف مشترک
مثال:
The work gets done more quickly when we collaborate.
کار وقتی سریع‌تر انجام می‌شود که ما همکاری کنیم.


Supervise – نظارت کردن

معنی: کنترل و رسیدگی به عملکرد دیگران
مثال:
The school staff are expected to supervise school meals.
از کارکنان مدرسه انتظار می‌رود بر وعده‌های غذایی نظارت کنند.


Document – سند

معنی: مدرک یا پرونده مکتوب
مثال:
I’m printing a copy of the document for you.
من در حال چاپ یک نسخه از سند برای شما هستم.


Budget – بودجه

معنی: برنامه مالی شامل هزینه‌ها و درآمدها
مثال:
The organization has a large annual budget.
سازمان بودجه سالانه هنگفتی دارد.


Negotiate – مذاکره کردن

معنی: گفتگو یا تبادل نظر برای رسیدن به توافق
مثال:
We’ll leave you to negotiate with them.
ما شما را تنها می‌گذاریم تا با آن‌ها مذاکره کنید.


Implement – اجرا کردن

معنی: عملی کردن یک طرح یا تصمیم
مثال:
The government failed to implement the plan.
دولت در اجرای طرح شکست خورد.


Communicate – ارتباط برقرار کردن

معنی: انتقال پیام یا تعامل با دیگران
مثال:
I communicate with him regularly by letter.
من به طور منظم از طریق نامه با او در ارتباط هستم.


Recruit – استخدام کردن

معنی: جذب نیروی جدید
مثال:
At a minimum, we must recruit two new teachers.
حداقل باید دو معلم جدید استخدام کنیم.


Authorize – اجازه دادن

معنی: اعطای اختیار یا تصویب رسمی
مثال:
I can authorize payments up to £4,000.
من می‌توانم پرداخت‌ها را تا ۴۰۰۰ پوند تصویب کنم.


Merchandise – کالا / تجارت کردن

معنی: متاع یا کالای قابل فروش
مثال:
They delivered the merchandise to us.
آن‌ها کالاها را به ما تحویل دادند.

اصطلاحات کاربردی مذاکره به انگلیسی
اصطلاحات کاربردی مذاکره به انگلیسی

Inventory – موجودی کالا

معنی: فهرست یا سیاهه دارایی‌ها
مثال:
We made an inventory of everything in the apartment.
ما فهرستی از همه وسایل آپارتمان تهیه کردیم.


Turnover – گردش مالی

معنی: عملکرد یا درآمد کلی یک شرکت در بازه زمانی مشخص
مثال:
The company had a turnover of £3.8 million.
شرکت گردش مالی ۳.۸ میلیون پوندی داشت.


Distribution – توزیع

معنی: پخش یا اشاعه کالا و خدمات
مثال:
The map shows the distribution of this species across the world.
این نقشه توزیع این گونه‌ها را در جهان نشان می‌دهد.


Profitability – سودآوری

معنی: توانایی یک شرکت برای کسب سود
مثال:
These costs will impact on our profitability.
این هزینه‌ها بر سودآوری ما تأثیر می‌گذارد.

Accrual Method – روش تعهدی

معنی: روشی در حسابداری که معاملات در زمان سفارش یا تحویل کالا ثبت می‌شوند، بدون توجه به زمان پرداخت یا دریافت پول.
مثال: The accrual method records income when it is earned, not when payment is received.


Asset – دارایی

معنی: مجموعه‌ای از کالاها یا منابعی که یک شرکت یا فرد مالک آن است.
مثال: The company’s assets include buildings and equipment.


Advertising Fees – هزینه‌های تبلیغات

معنی: مبالغی که برای تبلیغات در رسانه‌های مختلف پرداخت می‌شود.
مثال: Advertising fees are an important part of our marketing budget.


Balance Sheet – ترازنامه

معنی: گزارشی که دارایی‌ها، بدهی‌ها و حقوق صاحبان سهام را نشان می‌دهد.
مثال: The balance sheet gives a snapshot of the company’s financial position.


BPR (Business Process Reengineering) – بازمهندسی فرایندهای کسب‌وکار

معنی: بازنگری و طراحی مجدد فرایندها برای بهبود کارایی و استفاده از فناوری‌های جدید.
مثال: BPR can help organizations reduce costs and improve efficiency.


Benchmarking – محک‌گذاری

معنی: مقایسه عملکرد یک سازمان با بهترین نمونه‌های موجود در صنعت.
مثال: Benchmarking helps identify areas for improvement.


Brainstorming – طوفان فکری

معنی: جمع‌آوری ایده‌های خلاقانه برای حل مشکلات.
مثال: We used brainstorming to generate new marketing ideas.


Cash Flow Statement – صورت جریان نقدی

معنی: گزارشی از ورود و خروج وجوه نقد در یک دوره مشخص.
مثال: The cash flow statement shows how money moves in and out of the business.


CEO (Chief Executive Officer) – مدیرعامل

معنی: بالاترین مقام اجرایی در یک شرکت.
مثال: The CEO is responsible for overall company strategy.


CFO (Chief Financial Officer) – مدیر ارشد مالی

معنی: مقام مسئول مدیریت مالی شرکت.
مثال: The CFO presented the annual financial report.


Cluster – خوشه

معنی: گروهی از شرکت‌ها یا سازمان‌ها در یک حوزه خاص.
مثال: The city is known for its technology cluster.


CRM (Customer Relationship Management) – مدیریت ارتباط با مشتری

معنی: سیستم یا استراتژی برای ایجاد و حفظ روابط با مشتریان.
مثال: CRM software helps us track customer interactions.


Deadline – مهلت

معنی: زمان تعیین‌شده برای اتمام یک کار یا پروژه.
مثال: We must meet the project deadline.


Dumping – دامپینگ

معنی: فروش کالا در کشوری با قیمتی کمتر از قیمت اصلی آن در کشور مبدا.
مثال: Dumping can harm local industries.


Draft – پیش‌نویس

معنی: سند یا پرداخت اولیه که هنوز نهایی نشده است.
مثال: Please review the draft before submission.


Empowerment – توانمندسازی

معنی: اعطای اختیار و قدرت تصمیم‌گیری به کارکنان.
مثال: Employee empowerment increases motivation.


FYI (For Your Information) – برای اطلاع شما

معنی: عبارتی برای انتقال اطلاعات در ایمیل‌ها یا مکاتبات اداری.
مثال: FYI, the meeting has been rescheduled.


Holding – هلدینگ

معنی: شرکت مادر که مالک سهام چند شرکت دیگر است.
مثال: The holding company controls five subsidiaries.

بیشتر بخوانید : لغات و اصطلاحات مطبوعات و خبرنگاری در زبان انگلیسی


Indebtedness Ratio – نسبت بدهی

معنی: شاخصی برای سنجش میزان بدهی شرکت نسبت به دارایی‌ها.
مثال: The indebtedness ratio is too high this year.


Joint Venture – مشارکت تجاری

معنی: همکاری مشترک بین دو یا چند شرکت برای یک پروژه خاص.
مثال: The joint venture will expand our market reach.


Kick Off – آغاز

معنی: شروع رسمی یک پروژه یا فعالیت.
مثال: The project will kick off next Monday.


Leverage – اهرم مالی

معنی: استفاده از بدهی برای افزایش سرمایه‌گذاری یا سود.
مثال: The company used leverage to expand quickly.


Market Sweep – جابجایی بازار

معنی: کنترل شرکت از طریق خرید انبوه سهام در بازار.
مثال: A market sweep allowed them to dominate the sector.


Money Desk – میز پول

معنی: بخشی برای مدیریت معاملات مالی در سازمان.
مثال: The money desk handles foreign exchange transactions.


Outdoor Training – آموزش در فضای باز

معنی: یادگیری تجربی در محیط بیرونی برای رشد فردی و گروهی.
مثال: Outdoor training improved our team spirit.


Proxy – وکالت

معنی: اختیار قانونی برای انجام کار به جای فرد دیگر.
مثال: She voted at the meeting by proxy.


Purchasing Power – قدرت خرید

معنی: ارزش پول از نظر کالاها و خدماتی که می‌توان خرید.
مثال: Inflation reduces consumers’ purchasing power.


Retail / Retailer – خرده‌فروشی / خرده‌فروش

معنی: فروش کالا به مصرف‌کننده نهایی.
مثال: The retailer offers discounts on electronics.


ROI (Return on Investment) – بازگشت سرمایه

معنی: شاخصی برای ارزیابی سود حاصل از سرمایه‌گذاری.
مثال: The campaign delivered a high ROI.


Stock Broker – کارگزار بورس

معنی: شخصی مجاز برای خرید و فروش سهام به نمایندگی از دیگران.
مثال: The stock broker advised us to invest in tech companies.

لغات و اصطلاحات مهندسی به انگلیسی
لغات و اصطلاحات مهندسی به انگلیسی

جمع‌بندی مقاله اصطلاحات مدیریت به زبان انگلیسی

در این مقاله با رایج‌ترین اصطلاحات مدیریتی به زبان انگلیسی آشنا شدیم؛ اصطلاحاتی که در محیط‌های کاری، جلسات بین‌المللی، پروژه‌های تجاری و حتی ارتباطات روزمره مدیران بسیار کاربرد دارند. یادگیری این عبارات نه‌تنها درک شما از متون مدیریتی را تقویت می‌کند، بلکه توانایی شما در مذاکره، مدیریت پروژه و برقراری ارتباط مؤثر با همکاران خارجی را نیز افزایش می‌دهد.

چه دانشجو باشید، چه مدیر اجرایی یا کارآفرین، دانستن این اصطلاحات به شما کمک می‌کند تا حرفه‌ای‌تر ظاهر شوید و در مسیر پیشرفت شغلی خود سریع‌تر حرکت کنید. پیشنهاد می‌کنیم این لغات را به‌طور مداوم مرور کنید و در مکالمات کاری به‌کار ببرید تا به‌صورت طبیعی در ذهنتان ماندگار شوند.

سوالات متداول درباره اصطلاحات مدیریتی به زبان انگلیسی

مخفف مدیریت به انگلیسی چیست؟

مدیریت در انگلیسی به‌طور کلی Management گفته می‌شود. رایج‌ترین مخفف آن Mgmt. است که بیشتر در متون اداری و سازمانی دیده می‌شود.

تلفظ مدیریت به انگلیسی چگونه است؟

کلمه Management در انگلیسی به صورت /ˈmæn.ɪdʒ.mənt/ تلفظ می‌شود.

رشته مدیریت به انگلیسی چه نام دارد؟

رشته مدیریت در دانشگاه‌ها معمولاً با عنوان Business Management یا Management Studies شناخته می‌شود.

واژه Management به فارسی چه معنی دارد؟

کلمه Management در فارسی به معنای مدیریت است و به فرآیند برنامه‌ریزی، سازمان‌دهی، هدایت و کنترل منابع برای دستیابی به اهداف اشاره دارد.

اتاق مدیریت به انگلیسی چه می‌شود؟

اتاق مدیریت در انگلیسی به صورت Manager’s Office یا Management Office بیان می‌شود.

دانشجوی مدیریت به انگلیسی چگونه گفته می‌شود؟

دانشجوی رشته مدیریت در انگلیسی به صورت Management Student یا Student of Management ترجمه می‌شود.

مدیریت عمومی به انگلیسی چه نام دارد؟

مدیریت عمومی در انگلیسی معادل Public Management یا General Management است.

مدیریت مالی به انگلیسی چیست؟

مدیریت مالی در انگلیسی Financial Management ترجمه می‌شود و یکی از گرایش‌های مهم رشته مدیریت است.

مدیریت بازرگانی به زبان انگلیسی چه نام دارد؟

مدیریت بازرگانی در انگلیسی معادل Business Administration یا Business Management است.

امتیاز شما به این مقاله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *